محمد ابراهيم آيتى
643
تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )
تنها مسلمانان را از سخن گفتن با ما سه نفر نهى كرد ، و ناچار از مردم كناره گرفتيم و آنها هم از ما رميدند ، و كار ما به آنجا كشيد كه من حتّى خودم را هم نمىشناختم ، و زمين در نظرم بيگانه و جز آن زمينى بود كه مىشناختم ، و پنجاه شب و روز وضع ما بدين ترتيب برگزار شد . مراره و هلال بيچاره و خانهنشين شدند و كار آن دو گريه بود ، ليكن من كه از آن دو جوانتر و شكيباتر بودم ، از خانه بيرون مىرفتم و به نماز جماعت مسلمانان حاضر مىشدم و در بازارها رفت و آمد مىكردم ، امّا هيچ كس با من سخن نمىگفت . هنگامى كه رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - بعد از نماز مىنشست ، نزد وى مىرفتم و سلام مىكردم و با خود مىگفتم : آيا جواب سلام مرا هر چند آهسته هم باشد داد يا نه ! سپس نزديك او به نماز مىايستادم و زير چشمى به او مىنگريستم ، هرگاه سرگرم نماز خود بودم به من مىنگريست ، امّا چون به او متوجّه مىشدم از من روى گردان مىشد . چون از بىمهرى مردم به ستوه آمدم ، به راه افتادم و از ديوار باغ پسر عموى خود « أبو قتاده » [ 1 ] كه او را بيش از همه كس دوست مىداشتم بالا رفتم و بر او سلام كردم ، امّا به خدا قسم كه : جواب سلام مرا نداد . گفتم : اى « أبو قتاده » ! ترا به خدا قسم : مىدانى كه من خدا و رسولش را دوست مىدارم ؟ جوابى نداد . ديگر بار او را قسم دادم باز خاموش ماند ، سوّمين بار كه سخن خود را تكرار كردم و او را قسم دادم گفت : خدا و رسولش بهتر مىدانند . پس اشك من فروريخت و از همان راهى كه آمده بودم بازگشتم و سپس روانهء بازار شدم . در بازار مدينه راه مىرفتم كه ناگاه يكى از « نبطيان » شأم كه براى فروش خواربار به مدينه آمده بود از من سراغ مىگرفت و مىگفت : « كعب بن مالك » را كه به من نشان مىدهد ؟ مردم مرا به او نشان دادند تا نزد من آمد و نوشتهاى از پادشاه « غسّانى » ( جبلة بن أيهم ، يا حارث بن أبى شمر [ 2 ] غسّانى ) به من داد كه در آن نوشته بود : « أمّا بعد ، خبر يافتهام كه سرورت بر تو جفا كرده است ، با آن كه تحمّل
--> [ 1 ] - حارث بن ربعى خزرجى ، از بزرگان أصحاب رسول خدا و ياران امير المؤمنين در جمل و صفّين و نهروان . [ 2 ] - اختلاف در ضبط اين كلمه در صفحهء 481 پاورقى 3 گذشت . مراجعه شود . م .